...زندگی می‌گوید: اما باز باید زیست

خیلی وقته ننوشتم. خوب نبودم. نیستم. گفتن هم نداره. خوب نبودن‌ها رو باید چهره به چهره رو به رو گفت. حتا اگه یه چهره پشت مانیتور باشه. ولی مخاطب عام به درد نمی‌خوره. همدلی خاص لازمه. اینه که فکر کنم چسناله‌هام رو برای خودم نگه دارم و اینجا ننویسم برای خودمم بهتره.

دیشب رفتیم کاباره‌ی سیاسی. ماکس اوتف. آقای لاغروی برنامه‌ی دی‌انشتالت از شبکه‌ی دوی آلمان. هر روز هفته از سر کار زود زده بودم بیرون برای یه کاری. تحویل گرفتن این از اونجا و دادن اون به اینجا و ... اگه بلیطش رو سه ماه پیش نخریده بودیم نمی‌رفتیم تو این هیری ویری. کادوی تولد اشتفان و چارلی بود. قبلش هم شام. برای گرفتن جای خوب شام رو که خیلی خوشمزه بود رو هولکی خوردیم و رفتیم تو صف. اولین کاباره‌ی سیاسی رو شاید هفت هشت سال پیش رفتم. اون موقع پیسپرس هنوز کار می‌کرد. خیلی شک داشتم اصلا چیزی بفهمم. زبونش خیلی پیچیده و استعاری بود. دومین بار دو سال پیش بود که شک کمتری داشتم ولی خب خیلی چیزها رو نفهمیدم. اعصابم هم خرد بود که قبل و بعد اجرا دو تا همراهم با هم حرف می‌زنند و حوصله‌ی من سر رفته بود.

دیشب اینقدر مطمئن بودم که اصلا به سد زبانی فکر هم نکرده بودم. اینقدر که از زل زدن‌های مردم هی می‌رفتم دستشویی ببینم تو صورتم چیز عجیبی هست یا نه. تو اون گرما با دوچرخه و کلاه و اینا خب انتظار قیافه‌ی خنگ می‌رفت ولی دیگه نه اینقدر که هی همه برگردن من رو نگاه کنند.

تو آنتراکت که اومدیم بیرون، چارلی گفت تو عجبه که آقاهه چطور اینا رو حفظ می‌کنه. بعضی جمله‌هاش مثل مرحوم هاشمی دو سوم صفحه رو پر می‌کرد و سرعت بیانش خیلی بالا بود. گفتم اونا رو من برای خودم خلاصه می‌کنم مفهموم کلیش رو می‌گیرم. و تازه یادم افتاد چقدر بیشتر از دفعه‌ی قبل می‌فهمم. دوزاریم افتاد این نگاها برای چیه. تمام آدمای دور و برم موبور بودن. حس خوبی بود.

کاش یه کم حافظه داشتم از حرفاش می‌نوشتم. باید نوت برداری کنم از هر چی که یادمه.

به مینا می گم دو هفته دیگه هفده روز مرخصی گرفته ام که یه هوایی به سرم بخوره. قرار نبود پای این پسر اینهمه مدت ورم کرده بمونه. می خواستم راضیش کنم چند روزی بریم مسافرت. آخرین تعطیلاتم مال سه سال پیشه. چهار روز پراگ. میگم پاش خوب هم بشه تا اون موقع با من نمیاد. اصلا اولین عیبی که در این پسر می بینم اینه که اهل سفر نیست. اهل خونه موندنه و حتا فکر کردن بهش هم غمگینم می کنه. مینا میگه تنها برو. برو یه جای آروم فقط بگیر بخواب و بشین تو آفتاب. میگم کجا؟ میگه والا ما می ریم خونه ی مامان و بابامون. تو هم برو اونجا لم بده برای خودت.

مینا راست میگه. منتها نمی دونه همچین جایی دیگه برای ما وجود نداره. خونه ای که بری بخوری و بخوابی و استراحت کنی... حتا توی ایران هم همچی جایی برای من نیست. نزدیک ترین جا بهش خونه ی مرضیه است. میگم می دونی مینا، من حتا با این پسر به هم بزنم و دعوام بشه هم هیچ جایی ندارم برم. می دونی چقدر ترسناکه؟ برای به هم زدن باید اینقدر صبر کنم تو و لورا چند سال دیگه خونه هایی داشته باشین که اتاق مهمون داشته باشه. یا برم پیش چارلی. مسخره است که جای خونه ی پدر خودم به خونه ی پدر اون فکر می کنم. به این که چقدر ریشه هام اینجا شله.

چه خوب دو تا دختردایی نزدیک به خودم دارم. و استقلال چه چیز ترسناکی می تونه باشه.

کاملا ناگهانی یاد خانوم خانه دار «ساعت ها» افتادم و تجسم کردم یه روزی منم ممکنه بذارم برم. همه چی رو بذارم و برم. از خودم می ترسم و از دردی که می تونم به آدم ها بدم و از فکر رهایی ای که بهش نمی رسم.

یک. اینجا زیاد نمی نویسم چون مسعود یه گزینه ی دیگه برام پیدا کرده بود که وقت نکردم امتحانش کنم هنوز. و دلم نمی خواد اینجا بساطم رو پهن کنم و زودی مجبور بشم جمعش کنم. هوا داره گرم میشه و من از دقیقه دقیقه ی آفتاب اگه بتونم استفاده می کنم. تا پام رو از خونه می ذارم بیرون سر و کله ی پلنگو، گربه ی همسایه ، پیدا میشه که تا سلامش می کنم یه میویی می کنه و درحالیکه کونش رو به من کرده یه کش و قوسی میاد و راه می افته دنبالم. اگه یه شاخه بگیرم دستم که یعنی بازی. اگه نه که میاد کنارم لم می ده تو آفتاب یا منتظر میشه گل ها رو آب بدم. موقع چیدن برگ تربچه ها و اسفناج هم میاد به هر برگی تو دستم دارم با دقت نگاه می کنه و خلاصه که ناظر خوبی دارم. توی خونه نمیاد. با هم بودنمون به بیرون خونه ختم میشه.

دو. درس کلاس زبان امروزم کار بود و لغات مربوط بهش. همینطور که اطلاعاتم در مورد حقوق کارمند در مقابل کارفرما بالا می رفت، نیشم هم بیشتر باز میشد. آخرش دیگه زدم زیر خنده. خنده ی عصبی ... که من پنج سال تو دانشگاه قرارداد کار داشتم و هیچ نه این چیزها رو برامون توضیح داد نه به حقوقمون آگاهمون کرد. صرفا برای این که به راحتی زیرپا گذاشته بشه. نمی گم دلیلش نژادپرستی بود که آلمانی ها هم همین وضعیت رو داشتند. مشکل از اونجا آب می خوره که رابطه ی دانشجوی دکتری با استادش مثل رابطه ی برده است با صاحبش. باید وقتی آروم شدم ازش مفصل بنویسم.

دیروز نشستیم یکی از مصاحبه های آقای ماوسفلد رو نگاه کردیم. مصاحبه کننده اش یه ساده لوحی سوسیال دموکراتی داشت که خیلی عصبانیم می کرد ولی ماوسفلد بی نهایت خوب باهاش برخورد می کرد. مخصوصا اونجایی که رفت تو این مایه ها که خب نخبه ها اینهمه خدمات می دن و نوآوری و کارآفرینی و ... یاد اریک پلاس افتادم که می گفت اون کارخونه داره چرا باید بیشتر از اون فقیره مالیات بده. که به آنفالو ختم شد. ماوسفلد خب جوابش رو داد و آنفالو نکرد.

یه جایی هم گفت که سرمایه داری بعد از جنگ ریشه دووند و تا مدت ها یه تعادلی بین سوسیالیم و سرمایه داری بود. که مردم می تونستن پیگیر خواسته هاشون بشن. از یه جایی به بعد دیگه سرمایه داری لجام گسست و الان همینطوری داره شتاب می گیره و هیچ کس جلودارش نیست. و در جواب این که راه حل چیه، گفت یکی تو یه کتابش سه تا راه حل پیشنهاد می ده: انقلاب و رفرم و ساختارهای موازی. اولی به سمت خشونت میره و جواب نمی ده. دومی اینطوری میشه که بعد یه مدت رفرمیست ها داخل بدنه ی سیاست می شن و باز به نفع طبقه ی برتر کار می کنند و ارتباط با طبقه ی ضعیف از دست می ره و اینم جواب نمی ده. ساختارهای موازی هم خلاصه جواب نمی ده. یعنی کلا بن بست. به جهنم خوش آمدید.

این رو قرار بود توی داستان آدم‌ها، توی پلاس بنویسم. از اونجایی که با پرچونگی خودم آشنام اینقدر عقب افتاد که دکان بسته شد و راه به اینجا رسید. باز هم تصادفی بهتر شد.

کلمنس -۱ یادم نمیاد اولین بار کی دیدمش. احتمالا حاجی ازش تعریف کرده بود ولی اون بار وقتی تو دفترش یه خرس کوچولوی عروسکی سفید با یه کتاب تو دستش و یه کلاه فارغ‌التحصیلی به سرش نشونم داد و گفت که کلمنس برای دفاع دکتری بهش داده، نمی‌دونستم کلمنس کیه. و از اونجا دیگه یادم موند که اسم آقای بی‌خانمان دوچرخه‌فروشی چیه. و این که مهربونه. اولین برخورد شخصیم باهاش پارسال بهار بود. به این نتیجه رسیده بودیم که دوچرخه‌ی تاشو بهترین راه برای کم کردن علافی‌های راه منه. با دوچرخه تا ایستگاه قطار. با قطار تا شهر همسایه و از اونجام با دوچرخه تا شرکت. اینترنت رو دنبال دوچرخه‌ی‌ تاشو زیر و رو کرده بودیم. کارل (مکانیک دوچرخه‌مون) هم گفته بود برامپتون بهترینه. که خب تعجبی نداره. رابطه‌ی برامپتون و کارل مثل رابطه‌ی بابای من و پیکانه: اعتماد و آشنایی. فقط کارل اینقدری پول نداره که برای خودش یه برامپتون بخره. به علاوه‌ی این که برامپتون سال تولد کارل به دنیا اومده و از اون موقع خب تغییر زیادی هم نکرده. داشتم تو حیاط پشتی دور دور می‌کردم ببینم خوب می‌ره یا نه. تا ایستادم اومد پیشم که مطمئن بشه می‌خوام دوچرخه‌ی تاشو بخرم. پیرتر از اونی بود که فکر می‌کردم. با یه کلاه بافتنی، مو و ریش بلند مثل همه‌ی بی‌خانمان‌ها. یه کمی حرف زدیم که معلوم شد سالها با برامپتون دور اروپا گشته. ایتالیا، اسپانیا، سوییس و فرانسه... یه علامت سوال گنده روی سرم دراومده بود که چطور ممکنه یه بی‌خانمان بتونه برامپتون بخره. حالا اون جهنم، میگیم خانواده براش خریدن یا فوقش دزدیده (که از کسی که اینطور خوب و محترم حرف می‌زد بعید بود) ولی سفر اروپا؟ با دوچرخه؟ تور دوچرخه یکی از گرون‌ترین تعطیلاته چون هیچ وقت نمی‌تونی از قبل برنامه‌بریزی که شب کجا می‌خوابی و دقیقه‌ی آخر هر هتلی که پیدا می‌کنی باید بمونی و اغلب خیلی بیشتر از حالت عادی هزینه کنی. می گفت دیگه میشه مثل دوچرخه‌ی بزرگ. که با همه‌ی احترامی که براش قایلم باید بگم این حرفش درست نیست. حرف به اینجا رسید که تو این فروشگاه فقط دو نوع دوچرخه رو میشه امتحان کرد. برامپتون و ترن که دومی جزو دوچرخه‌های ارزون محسوب میشه و به درد روزی پونزده کیلومتر پدال زدن نمی‌خوره. گفتم تو اینترنت دیدم بردی هم مارک خوبیه مال یکی از دوچرخه‌سازهای معروف آلمان. که گل از گلش شکفت که واااای، عجب دوچرخه‌ایه. و تعریف کرد که اینقدر خوبه که انگار خودش رونده میشه و چقدر حسرت می‌خوره که تو سفرهاش همیشه با برامپتون می‌رونده و بردی‌اش رو می‌ذاشته تو خونه. علامت سوال بالای سر من دیگه شده بود قد یه درخت: بردی از برامپتون هم گرونتره. بعد دوتاش رو هم داشتی؟ بعد یه کورسی هم داشتی؟؟؟ بعد الان تو خیابون می‌خوابی؟؟ امان از ادب که نمی‌ذاشت بپرسم.

ولی رفاقت‌مون از همونجا شروع شد. بهم اصرار کرد بردی رو امتحان کنم و قبل از امتحان برامپتون نخرم. حاجی مخالف بود ولی کلمنس رفت مغازه‌ی دوچرخه‌فروشی دیگه‌ای تو شهر پیدا کرد که بردی داشت. ته و توش رو هم درآورد که کدوم مدل به درد من می‌خوره و چی و چرا. تقریبا هر آخر هفته می‌رفتم دوچرخه‌فروشی و با هم می‌نشستیم به حرف زدن تا حاجی بیاد با هم تا خونه برونیم (فروشگاه دوچرخه بین خونه‌ی من و اون بود). فهمیدم چقدر کتاب خونده و دلیل این‌که تو حیاط پشتی فروشگاه دوچرخه‌فروش پلاسه، کتابخونه‌ایه که در پشتیش به همون حیاط باز می‌شه و هر دو علاقه‌اش رو می‌تونه تو اون حیاط دنبال کنه. بهشت کوچیک و امنی که هر چهار تا دوچرخه‌‌اش رو با بند و بساط و کیسه‌های فراوان می‌تونه اونجا پارک کنه و کتاب بخونه.

تعطیلات بارونی آخرین چیزیه که یه آلمانی می‌خواد. با استخوان‌های نم‌کشیده و ویتامین د در حد زیر خط فقر خب قابل درکه.

سال ۲۰۱۲ از پسر هم‌گروهی آلمانیم با پوست آفتابخورده احوالپرسی کردم و گفت حالش خوبه چون هوا آفتابیه، به نظرم دلیلش ابلهانه اومد. فکر می‌کردم شادی و رضایت حسی‌ست درونی و خورشید دربیاد یا بارون بیاد، میشه شاد بود. دو سال بعدش وقتی تو سرمای زمستون حالم اینقدر وخیم بود که موقع خرید باید تمرکز می‌کردم این پاکت شیری که برداشتم رو سالم به سبد خرید برسونم و دستم نلرزه که پاکت آرد بیفته زمین و تو فروشگاه کسی رو زیر نگیرم، فهمیدم قضیه شوخی بردار نیست. همون موقع که بهش گفتم می‌دونی، من غمگینم و برای اولین بار فهمیدم براش مهم‌ام. از اون موقع تا خورشید درمیاد می‌دونم که باید بپرم بیرون. حتا شده برای خوردن ناهار تو باغچه‌ی گیاهان خوراکی پشت دانشکده یا یه دور دوچرخه‌سواری. ترجیحا با پوست برهنه. تو زمستون هم قرص مکمل.

از وقتی اومدم این خونه و باغچه داریم اما هوای بارونی به معنای حالگیری نیست. حتا وقتی مجبورم زیر بارون برم به قطارم برسم (چون مثل حاجی نیستم که می‌تونه منتظر بشه بارون قطع بشه بعد راه بیفته)، می‌دونم که بارون برای طبیعت خوبه. حتا نزدیکی راین که آب فراوونه هم زمین‌ها راحت خشک می‌شن. بارون که میاد می‌دونم دفعه‌ی بعد که می‌رم جنگل برای پیاده‌روی کوتاهم، خاک خشک نیست. که کدو‌های تنبل و زرنگمون کنار اسفناج‌ها و درخت آلبالو خوشحالن.

جالبه که رابطه‌ی شخصی با پدیده‌هایی که به نظر طبیعی میان، پذیرش اون‌ها رو اینقدر تحت الشعاع قرار می‌ده. وگرنه کیه که نمی‌دونه بارون برای زمین‌مادر خوبه؟ اینه که نژادپرستی برای کسی که عزیزش اقلیت نژادیه یه رنگ دیگه‌داره. تبعیض جنسیتی برای مردی که عاشقه و سیل خوزستان ‌برای منی که دوستم اهل اهوازه.

یلدا برام نوشت: گشتیم، نبود. هر چی بیشتر فکر می کنم می بینم این بهترین جوابه. این که جوابی در کار نیست. مثل وجود جهان پس از مرگ. مثل چیستی ما. این که تو یا من خودمون رو با یه چیزی تعریف کنیم هیچ اصالتی نداره. یکی خودش رو با فمنیسم و یکی دیگه با سوسیالیم. اینا هر دو از جنس ایمانند و آدم به راحتی می تونه ایمانش رو از دست بده. یکی دیگه خودش رو با موسیقی راک یا ادبیات کلاسیک تعریف می کنه. اینها که از جنس سلیقه اند حتا راحت تر امکان تغییر دارند. این که آیا جایی که ایستاده ام بهترین جاست برام یا نه رو هرگز نمیشه فهمید. لزومش ایستادن در جایی دیگه است با همین پیشینه که امکانش نیست. شاید یکی بگه دوست داره بعد از دکترای فیزیک مربی مهد بشه. آرزوش این باشه و بتونه بره سمتش. شبیه ترین وضعیت من به این حالت اون وقتی بود که دلم می خواست بعد فیزیک برم سمت انرژی های پاک یا محیط زیست یا شبیه سازی های اقلیمی. ولی تصور دقیقی نداشته و ندارم. علاقه ام اونوری بوده و بس. اصلا آدمی هستم دیمی تر از اون که بتونه چنین دقیق هدف بریزه برای زندگیش و اون رو به تحقق برسونه. حالت امروز من برآیند نیروهای غیبی ست و تصادفات. تنها فیزیک خوندن و کارعددی تصمیم من بوده و بقیه شانس. و باید بگم تصادف من رو رسونده به جایی که علایقم بوده. به آب. به شبیه سازی جریان آب و کار با آدم های محیط زیستی. حالا گندزننده به محیط زیست ولی ایشالا داریم می ریم سمت انرژی های سبز.

جوابی که میشه انتظار داشت از جنس ایمانه. محکم ترین جوابی که می شه داد به نظرم از جنس ایمانه چون یقینی در کار نیست. ایمان داشته باشی این کسی که هستی درسته. بودنت هم تو کارهای کوچیک روزمره خلاصه میشه. با برخوردت با شغلت با همسایه ات با درخت های خونه ات با مسافرهای قطار. با خانواده ات و با خودت. هر طوری نگاه می کنم این آخری چیزیه که از همه بیشتر نیاز به تعدیل داره. نه که بقیه ی زندگی کامل باشه. به اونم گفتم که زندگی من هم مثل اغلب مهاجرها یا حتا اغلب آدم ها ترکیبیه از پذیرفتن ها و کوتاه اومدن ها. همونطور که آدم باید با ظاهرش بسازه، باید با این حقیقت که اینجا دور از خانواده است و باید از صفر شروع کنه، هم بسازه. با این که تعداد معاشرانی که می تونه انتخاب کنه زیاد نیست. که زبونی که حرف می زنه زبون مادری نیست و همیشه امکان سوتفاهم هست. همه ی اینها رو که در نظر بگیریم، شکایتی ندارم. کارم خوبه. دوره ولی خوبه. درآمدم طوری هست که بتونم خانواده ام رو حمایت کنم. خونه ای داریم که قراره چند سال دیگه مال خودمون بشه. چند متر باغچه. یه بالکن و یه تراس کوچولو. پدرشوهری که در نبود خانواده ی خودم جای پدرم رو گرفته و من رو مثل پسر خودش دوست داره. همراهی که دوستم داره و از بودنم خوشبخته. که اصول فکریش مثل منه ولی منطقی تر نگاه می کنه و منم به جاده ی منطق میاره.

میشه همینجا دکمه ی استاپ رو زد که دیگه چی می خوای از زندگی پس؟ میشه هم مثل احمقا نگاه کرد که همین بود؟ انتظارت از زندگی همین بود؟ و رفت کمبودها رو دید. اینکه بعضی روزها بیشتر از سه ساعت تو راهم. اینکه نوسازی خونه یه ساله که تموم نشده. که گاهی شب ها اینقدر خسته می رسم خونه که حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم و زبانم اونقدر درونی نشده که ازم انرژی نبره و این پسره گاهی اینقدر خنگ میشه که کوچک ترین چیزها رو هم باید براش توضیح بدم. اینکه پدر و مادرم برای کوچکترین کاری وابسته به منند. این رو بخریم یا اون رو؟ که آخرش هم خودم باید برم براشون بخرم. که خانم نظافت رو من از اینجا باید هماهنگ کنم و چک کنم ببینم وقت دکترشون کیه و این بار که یه روز تماس نگرفتم و اصرار نکردم مامان برای روکش اش رفته پیش دندون پزشک تجربی سر کوچه که نه اصولی و نه تمیز کار می کنه ولی نزدیکه! میشه به این گیر داد که اگه می خوای کاری کنی برو وطن خودت رو بساز و .... میشه خیلی چیزها گفت. میشه هم نگفت. من ایمانم رو سالهاست جایی ته گنجه پنهان کرده ام. سراغش نمی رم و حتا به بهونه ی خونه تکونی تمیزش هم نمی کنم که ببینم توش چی ها هست و نیست. فقط می دونم دارمش. ته گنجه هست. و این که باید ادامه بدم چون یه آدمایی وجودشون بسته به منه. شاید اولین کاری که می تونم بکنم اینه که با خودم بهتر تا کنم. باید براش بنویسم. نمی دونم چی ولی باید با خودنویس آبی براش بنویسم که سوالهاش جوابی ندارن. که شاید برای شهروند جهان اولی خوش شانسی مثل اون محلی از اعراب داشته باشن ولی برای من نه. من به نور قرمز کمرنگ ایمانم اون پشت قانعم. این که قناعت از سر اجبار یا اختیاره رو نمی تونم بگم. یقینی در کار نیست.

آقای بی خانمان زیرگذر شهر رو هر روز می دیدم. مرتب و منظم و بالابلند از نزدیکای ساعت ده صبح پیداش می شد و می ایستاد بعد از مانع های دوچرخه ها. به رهگذرهایی که نگاهش می کردند روزبه خیر می گفت و اگه دلشون می خواست نشریه ی فیفتی فیقتی بهشون می فروخت. ماهنامه ای که مال بی خانمان هاست و پنجاه درصد قیمتش می ره به جیب فروشنده. هنوز هم فکر می کنم آقای بی خانمان زیرگذر با اون چهره ی دلنشین و نگاه گرمش با یه بدبیاری از سیستم پرت شده بیرون. مثل کلمنس، بی خانمان دوچرخه فروشی مون. که باید یه بار مفصل داستانش رو بنویسم که یادم نره.

از چهارسال پیش که رفت و آمدم با دوچرخه شد و اتوبوس سواری رو ترک کردم تقریبا هر روز می دیدمش و دلم می خواست یه بار هم که شده ازش فیفتی فیفتی بخرم. ولی نه می دونستم که قیمتش چنده و نه نه می دونستم ماهنامه است. فکر می کردم روزنامه است و شاید مجبور بشم تو رودربایستی هر روز ازش بخرم. اینطور آدمی هستم متاسفانه. و دلایل کارهایی که می کنم یا نمی کنم گاهی همین قدر کم عمقه. از یه جایی به بعد گفتم اگه کار پیدا کردم از آقا خرید می کنم. منتها فکرشم نکرده بودم که نه تنها کارم که زندگیمم نقل مکان کنه و من دیگه هر روز از اون زیرگذر رد نشم.

تا الان تصادفا دوبار که بعد از کار به شهر سابق رفتم، دیدمش. تو همین یه سال پیرتر شده و خمیده. مثل همیشه بهش روزبه خیر گفتم و جوابم رو داد ولی فکرشم نمی کرد این بار ازش بخرم. بهش گفتم اون موقع ها که هر روز از اینجا رد می شدم دانشجو بودم ولی دلم می خواست ازتون بخرم. الان می تونم ولی دیگه زیاد رد نمی شم. سرش رو تکون داد و فکر کنم نفهمید چی می گم. منم حوصله ی توضیح دادن نداشتم. هر بار بهش دوبرابر قیمت مجله پول میدم که اون سالها جبران بشه. ماهی یه بار هم یه قهوه ی گرم غنیمته.

شماره ی آوریل شون در مورد تنهاییه. به همین مناسبت بیت اول سرود ملی آلمان رو تصحیح کردم به: Einsamkeit und Recht und Arbeit für das deutsche Vaterland!

دیگه حتا نمی تونم بنویسم. هی می خوام از دیدار همکلاسی قدیمی بگم، از خودم بگم از هوا بگم و از باغچه ی دریده شده مون. ولی همه اش به نظر پوچ میاد. زندگی به نظر معمای سختی میاد که تو برداشتن هر قدمش شک دارم. دیدن اونم حتا بهترش نکرد که گفت با خودت در صلح نیستی. که گفت مثل ماسه شدم تو دست و هر بار می بیندم بیشتر از دست رفته ام. که قبلا هر بار بهش می گفتم دکترام که تموم بشه... فقط بذار این تموم بشه... و حالا که تموم شده هیچی بهتر نشده که بدتر شده. گفت باید جواب سوال هات رو پیدا کنی. الان ده ساله اومدی اینجا ولی هنوز یه سوالایی برات باز مونده. ببین کی هستی، کجا هستی، چه کار می کنی و با کی هستی. و ببین اینا چیزهاییه که می خواستی یا نه. مطمئنی از بودن اینها راضی هستی؟ و اگه نیستی عوضشون کن. گفت جواب هات از ته قلب نیست. داری کوتاه میای و این کمپرومیس ها به دیوار می خوره. گفتم زندگی من خودش یه کمپرومیسه. فکر کردی چقدر گزینه داشتم و دارم؟ همیشه انتخاب بین بد و بدتره. گفت گاهی بهتره انتخابی نکنی. برو یه مدت تنها باش ببین با خودت به صلح می رسی یا نه. دلت تنگ همدمت میشه یا نه. گفتم من نباید تنها زندگی کنم. عادت می کنم و دور خودم دیوار می کشم و کم کم پنجره ها رو می بندم و میشم قلعه نشین. گفت تو هرگز تنها نمی مونی. و جوابش فقط پوزخند بود که نفهمید.

نمی تونم چهل روز تنها زندگی کنم اونطور که اون پیشنهاد داد ولی دلم یه سفر تنهایی می خواد. یه سفر می خواد که الان سالهاست هیچ تعطیلات تنهایی خوشی از گلوم پایین نرفته. نه که تو یه سفر به جواب سوال هام برسم ولی هوایی به سرم بخوره و این تهوع از زندگی بخوابه. که وقتی فکر می کردم همه چی داره به سر و سامون می رسه، تمام بنیان زندگیم رو زیر سوال برده که اصلا می خوای اینجایی که ایستادی بایستی یا نه. لعنت به تو با این هل دادنت ها.