این رو قرار بود توی داستان آدم‌ها، توی پلاس بنویسم. از اونجایی که با پرچونگی خودم آشنام اینقدر عقب افتاد که دکان بسته شد و راه به اینجا رسید. باز هم تصادفی بهتر شد.

کلمنس -۱ یادم نمیاد اولین بار کی دیدمش. احتمالا حاجی ازش تعریف کرده بود ولی اون بار وقتی تو دفترش یه خرس کوچولوی عروسکی سفید با یه کتاب تو دستش و یه کلاه فارغ‌التحصیلی به سرش نشونم داد و گفت که کلمنس برای دفاع دکتری بهش داده، نمی‌دونستم کلمنس کیه. و از اونجا دیگه یادم موند که اسم آقای بی‌خانمان دوچرخه‌فروشی چیه. و این که مهربونه. اولین برخورد شخصیم باهاش پارسال بهار بود. به این نتیجه رسیده بودیم که دوچرخه‌ی تاشو بهترین راه برای کم کردن علافی‌های راه منه. با دوچرخه تا ایستگاه قطار. با قطار تا شهر همسایه و از اونجام با دوچرخه تا شرکت. اینترنت رو دنبال دوچرخه‌ی‌ تاشو زیر و رو کرده بودیم. کارل (مکانیک دوچرخه‌مون) هم گفته بود برامپتون بهترینه. که خب تعجبی نداره. رابطه‌ی برامپتون و کارل مثل رابطه‌ی بابای من و پیکانه: اعتماد و آشنایی. فقط کارل اینقدری پول نداره که برای خودش یه برامپتون بخره. به علاوه‌ی این که برامپتون سال تولد کارل به دنیا اومده و از اون موقع خب تغییر زیادی هم نکرده. داشتم تو حیاط پشتی دور دور می‌کردم ببینم خوب می‌ره یا نه. تا ایستادم اومد پیشم که مطمئن بشه می‌خوام دوچرخه‌ی تاشو بخرم. پیرتر از اونی بود که فکر می‌کردم. با یه کلاه بافتنی، مو و ریش بلند مثل همه‌ی بی‌خانمان‌ها. یه کمی حرف زدیم که معلوم شد سالها با برامپتون دور اروپا گشته. ایتالیا، اسپانیا، سوییس و فرانسه... یه علامت سوال گنده روی سرم دراومده بود که چطور ممکنه یه بی‌خانمان بتونه برامپتون بخره. حالا اون جهنم، میگیم خانواده براش خریدن یا فوقش دزدیده (که از کسی که اینطور خوب و محترم حرف می‌زد بعید بود) ولی سفر اروپا؟ با دوچرخه؟ تور دوچرخه یکی از گرون‌ترین تعطیلاته چون هیچ وقت نمی‌تونی از قبل برنامه‌بریزی که شب کجا می‌خوابی و دقیقه‌ی آخر هر هتلی که پیدا می‌کنی باید بمونی و اغلب خیلی بیشتر از حالت عادی هزینه کنی. می گفت دیگه میشه مثل دوچرخه‌ی بزرگ. که با همه‌ی احترامی که براش قایلم باید بگم این حرفش درست نیست. حرف به اینجا رسید که تو این فروشگاه فقط دو نوع دوچرخه رو میشه امتحان کرد. برامپتون و ترن که دومی جزو دوچرخه‌های ارزون محسوب میشه و به درد روزی پونزده کیلومتر پدال زدن نمی‌خوره. گفتم تو اینترنت دیدم بردی هم مارک خوبیه مال یکی از دوچرخه‌سازهای معروف آلمان. که گل از گلش شکفت که واااای، عجب دوچرخه‌ایه. و تعریف کرد که اینقدر خوبه که انگار خودش رونده میشه و چقدر حسرت می‌خوره که تو سفرهاش همیشه با برامپتون می‌رونده و بردی‌اش رو می‌ذاشته تو خونه. علامت سوال بالای سر من دیگه شده بود قد یه درخت: بردی از برامپتون هم گرونتره. بعد دوتاش رو هم داشتی؟ بعد یه کورسی هم داشتی؟؟؟ بعد الان تو خیابون می‌خوابی؟؟ امان از ادب که نمی‌ذاشت بپرسم.

ولی رفاقت‌مون از همونجا شروع شد. بهم اصرار کرد بردی رو امتحان کنم و قبل از امتحان برامپتون نخرم. حاجی مخالف بود ولی کلمنس رفت مغازه‌ی دوچرخه‌فروشی دیگه‌ای تو شهر پیدا کرد که بردی داشت. ته و توش رو هم درآورد که کدوم مدل به درد من می‌خوره و چی و چرا. تقریبا هر آخر هفته می‌رفتم دوچرخه‌فروشی و با هم می‌نشستیم به حرف زدن تا حاجی بیاد با هم تا خونه برونیم (فروشگاه دوچرخه بین خونه‌ی من و اون بود). فهمیدم چقدر کتاب خونده و دلیل این‌که تو حیاط پشتی فروشگاه دوچرخه‌فروش پلاسه، کتابخونه‌ایه که در پشتیش به همون حیاط باز می‌شه و هر دو علاقه‌اش رو می‌تونه تو اون حیاط دنبال کنه. بهشت کوچیک و امنی که هر چهار تا دوچرخه‌‌اش رو با بند و بساط و کیسه‌های فراوان می‌تونه اونجا پارک کنه و کتاب بخونه.